#می_گل(جلد_اول)_پارت_282

مي گل براي اينکه شهروز با اون وضع از زير پتو بيرون نياد از جاش بلند شد و در و باز کرد...حکيمه خانوم با دو دست لباس تا شده تميز پشت در بود

-بفرماييد خانوم...نو هستن....راحت باشيد...شبتون بخير!

مي گل تشکر کرد و در و بست...بعد رو به شهروز گفت:بيا بپوش!

شهروز نگاه خيره اي بهش کرد و گفت:نميپوشم....من دوست ندارم لباس ديگران و بپوشم!

-گفت نو!

-اذيت نکن مي گل.....

مي گل لباسهارو گذاشت گوشه اتاق و باز نشست کنار ديوار و زانوهاش و تو بغل گرفت

-نميخوابي؟

-نه!!!ميخوام تا صبح بيدار باشم.

-از من ميترسي؟

حرف دل مي گل و زد!اما مي گل فقط نگاهش کرد.

شهروز از زير پتو خودش و کمي بيرون کشيد...فاصله زيادي با مي گل نداشت دستش و دراز کرد و دستش و گفت..در حالي که به سمت خودش ميکشيدتش گفت:بيا يه چيزي بهت بگم!

مي گل سراسيمه و با ترس دستش و کشيد:نميخوام!

romangram.com | @romangram_com