#می_گل(جلد_اول)_پارت_280

-ميدوني چه خطري داره؟يعني اين جا از اتاق خواب خالي بدتره؟

-نه احمد جان...نميخوام مزاحم بشيم...

-نه آقا مزاحم نيستيد منت ميزاريد اينجا بمونيد.

بعد از تغارفات زياد هم از طرف شهروز و هم ميگل شهروز دست مي گل و گرفت و گفت بيا بريم..اين بنده خدا ها هم بخوابن....

تشکري کردن و وارد اتاق شدن...اما با ديدن اتاق رنگ از روي مي گل پريد...اتاق اينقدر کوچيک بود که به اندازه اينکه دو نفر بخوابن جا داشت...يعني رختخوابي که پهن کرده بودن کل اتاق و گرفته بود...اون هم يه تشک دو نفره...دو تا بالشت و يه پتوي دو نفره.



شهروز با ديدن اين صحنه ياد فيلم بهروز و گوگوش افتاد و لبخند پهني زد...مي گل که چشم از شهروز برنميداشت و با تعجب نگاهش ميکرد اين خنده رو به حساب خنده ي شيطاني گذاشت.

-من اينجا نميخوابم..

خواست از در بيرون بره که شهروز دستش و گرفت آروم گفت:هيسسس..ميشنون فکر ميکنن از رختخوابشون خوشت نيومده...چميدونن من و تو چه نسبتي با هم داريم.

-خب بهشون ميگفتي

حالا ديگه مي گل هم آروم صحبت ميکرد.

-خي گيرم که گفتم.اينجا جا داره براي من و تو جدا جا بندازن؟

-خب احمد آقا ميومد پيش تو منم پيش خانومش و پسرش ميخوابيدم!

romangram.com | @romangram_com