#می_گل(جلد_اول)_پارت_279


-آقا ما رو لايق نميدونيد؟؟؟2 تا اتاقه...يکيش مال شما...قول ميديم بد نگذره....

بعد رو به مي گل کرد و گفت:سلام خانوم...تبريک ميگم....بفرماييد تو...يه نون و پنير پيدا ميشه !

مي گل:نه خانوم ممنون...بايد بريم!

اما لرزش فکش باعث شد شهروز به تکاپو بيافته!

شهروز:بريم تو...شايد باز بشه راه تا يکي دو ساعت ديگه...

حکيمه:بله...بله...بفرماييد...

گرماي خونه خون رو دوباره تو رگهاي مي گل جريان انداخت...دليل لرزشش فقط سرماي هوا نبود...ترس از اينکه شب چيکار کنن هم مزيد بر علت شده بود.

تا ساعت 12 شب احمد و شهروز هي رفتن سر زدن...اما هنوز کمک هم نيومده بود تا ماشين و در بيارن!

ساعت 12 حکيمه خانوم که زن خوشرو و مهمون نوازي هم بود توي اتاق پشتي جا انداخت و بعد از اومدن شهروز و احمد گفت:جاتون و انداختم...ديگه راه باز هم بشه ميشه 3-4 صبح...بخوابيد...به خدا رختخوابها تميز تميز!

شهروز هم که ميدونست راه ديگه اي ندارن گفت:دستت درد نکنه حکيمه خانوم...اما ما ميرفتيم تو ويلا ميخوابيديم.

احمد:تو ويلا؟تو اين سرما؟

-يه پيک نيکي اتاق خواب و گرم ميکنه


romangram.com | @romangram_com