#می_گل(جلد_اول)_پارت_278
-اين چه حرفيه احمد...نميخوام مزاحمت بشيم....
-مزاحم چيه؟؟؟مراحميد...
احمد آقا در باغ و براي شهروز باز کرد و شهروز ماشين و برد تو بعد از اينکه پياده شد گفت:خونه نميايم...فقط يه کاري کن..يه دست بالشت پتو بده با يه پيک نيکي اگر داري...تو ويلا ميخوابيم...شايدم راه باز شد.
-نه آقا شهروز...با گاز پيک نيکي تو ويلا خطر داره...
بعد رو به مي گل کرد و گفت:خانوم به خدا کلبه درويشيه...ميدونم کوچيکه اما گرمه به خدا!
مي گل که شوکه شده بود گفت:اين چه حرفيه...؟؟بعد به شهروز گفت:يعني بايد بمونيم؟
-فعلا که اينطوريه...ميريم تو ويلا راه باز شد ميريم...نشدم مجبوريم بخوابيم ديگه!!
احمد:خب تا وقته تشريف بياريد خونه ما....راه باز شد ميريد..نشدم من و خانوم بچه ها ميريم خونه مادرشون..شما اينجا راحت باشيد...
-چطوي ميبري؟؟؟مگه راه بازه؟؟
-راست ميگيدا.....
همون موقع خانوم احمد آقا با چادر نمازش بيرون اومد...
-سلام حکيمه خانوم!!!
romangram.com | @romangram_com