#می_گل(جلد_اول)_پارت_274

-بشو....



هر دو در و باز کردن و اومدن پايين...شهروز در زد و مرد جووني در و باز کرد...بعد از سلام و احوال پرسي گرمي با شهروز دعوتشون کرد برن تو...اما شهروز مخالفت کرد....همونجا چکي نوشت و داد دستش ....بعد از کمي صجبت در مورد باغ و اتفاقات اخير به سمت مي گل که به ويلاي کوچک ته باغ نگاه ميکرد برگشت.

ميخواي بريم توش و ببيني؟

-اوهوم...

-هيچي نداره...خاليه....اما بريم ببين!

دست مي گل و گرفت و از راه باريک بين باغ به سمت ويلا رفتن....در ويلا رو باز کرد و وارد شدن..همونطور که گفته بود ويلا هيچي نداشت...يه ويلاي اماده اما مبله نشده!

-چه حيف هيچي نداره....خيلي نقلي و باحاله!

-ميخواي براش وسايل بخريم؟

مي گل ذوق زده به سمتش برگشت مثل بچه هايي که بهشون قول عروسک دادن گفت:آره...من عاشق خريد وسايل خونه ام!!!يه مغازه مبل فروشي هست...نزديک آموزشگاه!هميشه وايميستم مبلهاش و نگاه ميکنم..خيلي خوشگلن....ادم دلش ميره...

هيجاني که تو صداش بود شهروز و ترغيب ميکرد براي مبله کردن ويلا....شايد اين ويلا از معدود مکانهايي بود که تا به حال تجربه ي جنسي توش نداشت...با اينکه کوچيک بود اما با خودش عهد کرد اين جا جايي بشه براي خودش و عشقش...نگاهش از روي مي گل که همچنان داشت توضيح ميداد چي ميخره و کجا ميزاره گرفت و دور ويلا چرخوند....به روزهاي دونفريشون تو ويلا فکر کرد....دستش و دور بازوهاي مي گل حلقه کرد و گفت:همين فردا با هم ميريم وسايل ميخريم!

کمي بعد هر دو از ويلا خارج شدن..در و قفل کردن و بعد از خدا حافظي با احمد آقا عزم رفتن کردن...اما هنوز به سر کوچه نرسيده بودن که کاميون بزرگي که راه و بند اورده بود توجه شهروز و جلب کرد نزديک که شدن متوجه شدن عبور از خيابون غير ممکنه..شهروز پياده شد...کف خيابون که خاکي بود حالا گل شده بود...توي برف شديدي که ميومد جلو رفت و به مردي که گوشه ديوار اتش روشن کرده بود گفت:چه خبره؟؟؟چرا اينجا ايستادي؟

-گير کردم...

romangram.com | @romangram_com