#می_گل(جلد_اول)_پارت_273
شهروز دستش و کشيد و با خودش گفت حال حيدرم ميگيرم.....بي خود کرده اشکت و در اورده!
تا نيمه هاي راه مي گل همراه اسمون ريز ريز اشک ريخت...و شهروز دندونهاش و از حرص رو هم ساييد...وقتي بارون تبديل به دونه هاي برف شد مي گل ذوق زده غمش و فراموش کرد و گفت:آخ جون برف!!!
-برف دوست داري؟
-عاشقشم....وقتي برف مياد دوست دارم بشينم و نگاهش کنم...عاشق شنيدن برخورد دونه هاي برف روي زمينم...
شهروز بعد از شنيدن اين حرف ضبط و تا آخر کم کرد...حالا ميشد صداي برخورد آروم دونه هاي برف و روي سقف ماشين شنيد....
مي گل به سمت شهروز برگشت و با لبخند زيبايي نگاهش کرد و گفت:تو خيلي خوبي!
شهروز بدون اينکه نگاهش و از جاده بگيره دستش رو دست مي گل گذاشت و گفت:نه بيشتر از تو گلم!
تا مقصد دست تو دست هم بدون هيچ حرفي به منظره برفي چشم دوختن...با پيچيدن شهروز تو فرعي مي گل گفت:باز دوباره کجا داري ميري؟؟؟
-ميفهمي!!!
مي گل سراسيمه و با ناراحتي گفت:باز ميخواي بري سفر؟
شهروز فشاري به دستش که هنوز توي دستش بود داد و گفت:نه عزيزم....نميخوام جايي برم...بعد جلوي يه ويلا نگه داشت و گفت...يه چک بدم به اين باغبونه زود ميريم....
-منم پياده بشم؟
romangram.com | @romangram_com