#می_گل(جلد_اول)_پارت_272
متين هم متعاقبا جوابش و داد و شهروز بازوي ميگل و گرفت و گفت :بريم!
-اگر با کسي قرار داري من نيام....
-خب با کسي قرار دارم ديگه...تو خيابون که نميخوام ول بگردم!
-شهروز...من نميام....
حالا ديگه تو ماشين نشسته بودن!
-ميخوام برم خارج از شهر....تنها برم تو اين بارون؟رفيق نيمه راه ميشي؟
-با کي قرار داري؟؟
-ميريم ميبيني!!!
-دختره؟
شهروز بعد از اينکه پيچ کوچه رو پيچيد به مي گل نگاه کرد و گفت:نه عزيزم...دختر ديگه چيه؟؟بيا بريم ميفهمي!
مي گل روش و به سمت خيابون باروني گردوند اما دقيقه اي نگذشت که شهروز دستش و زير چونه اش گذاشت و به سمت خودش برگردوند...
-حيدر چي بهت گفت که اينطوري شده بودي؟
مي گل چونه اش و از دست شهروز کشيد و گفت:هيچي!
romangram.com | @romangram_com