#می_گل(جلد_اول)_پارت_271
-هيچي فقط اينقدر گريه کردي شده اندازه 2 تا خط!
مي گل مستاصل نگاهش کرد اين يعني بجمب!
-خيلي خب...
اما قبل از اينکه چيزي بگه گوشيش زنگ خورد...مي گل همه وجودش شد گوش تا ببينه کي به شهروز زنگ زده....به هر حال حس زنانه بود...اينجوري بود که ميتونست بفهمه هنوز شهروز و دوست داره!اين دوريها و قهرها چيزي و عوض نميکنه!!
شهروز با تجربه اي که داشت متوجه کنجکاوي مي گل شده بود بدجنسانه لبخندي زد و گوشيش و جواب داد!
-جانم؟....نه فدات شم سر کارم......امشب؟نميتونم!!ميبين ي چه بارونيه؟؟...اي بابا واجبه؟؟؟.....جدي؟؟؟باشه ميبينمت....قربانت خدانگهدار!
بعد از قطع مکالمه با لبخند موذيانه اش به مي گل خيره شد...مي گل براي اينکه شهروز به خواسته اش نرسه قيافه و لحن بي تفاوتي گرفت و گفت:جايي ميخواي بري مزاحمت نميشم...کليد و بده من برم!
-با هم ميريم سر قرار خب!
مي گل عصباني گفت:من نميام...
شهروز گوشيش و گذاشت تو کيفش به سمت کتش رفت و متين و مخاطب قرار داد.
-متين جان من دارم ميرم...درهارو قفل کن...شب خوبي داشته باشي...خدا حافظ
romangram.com | @romangram_com