#می_گل(جلد_اول)_پارت_270

قبل از مي گل شهروز در اتاقش و باز کرد و گفت:متين با من کار دارن...بعد بلند تر گفت:مي گل بشين الان ميام و باز در و بست و رفت تو اتاق!

مي گل بعد از اينکه اومد تو و کيفش و روي مبل گذاشت رو به منشي گفت:ببخشيد سرويش بهداشتي کجاس؟

متين با دست به دري اشاره کرد..مي گل رفت و صورتش و شست...دوست نداشت شهروز چيزي بفهمه و نميدونست شهروز همه چيز و از اون بالا ديد و به زودي بازخواست و شروع ميکنه!

نيم ساعت بعد از اومدن مي گل کار شهروز تموم شد....وقتي با مهمونش اومدن بيرون مي گل متوجه شد خواننده رو ميشناسه...با لبخندي که نشون از آشنايي و طرفدار خواننده بودن ميداد باهاش سلام و احوالپرسي کرد...و بلافاصله هم خدا حافظي...

شهروز بعد از رفتن مهمانش به سمت مي گل اومد و دستش و دراز کرد و گفت:سلام....خوش اومدي!

مي گل خيلي سرد دست داد و گفت:ممنون...ببخشيد دست خالي اومدم.!!

شهروز نگاه مهربونش و به چهره سرد و گرفته مي گل دوخت و گفت:کي اذيتت کرده؟

-هيچکس...مياي بريم يا کليد و ميدي برم؟

يه لحظه دورش و نگاه کرد...فکر کرد شهروز با اين دبدبه کبکبه...الان جلو منشيش اينجوري باهاش حرف زدم يه چيزي هم ميگه..اما خوشبختانه متين نبود.

-اگر ميخواستم کليد و بدم که ميفرستادم با آژانس بياد.گفتم بياي با هم بريم بيرون.

-من با اين لباسها هيچ جا نميام...

-منم با اين چشمها هيچ جا نميبرمت!

-مگه چشه؟؟؟

romangram.com | @romangram_com