#می_گل(جلد_اول)_پارت_269


-مهم نيست..گوشم از اين حرفها پره!

حيدر صداش رگه عصبانيت گرفت و گفت:کي ديگه غير از من اين حرفهارو به شما زده؟

-آقا حيدر...شما و خانوادتون براي من خيلي محترميد...اما ميدونيد چيه؟؟؟؟من الان به ازدواج فکر نميکنم....از اينکه همه اطرافيانم هم بهم چشم داشته باشن بدم مياد....لطف کنيد کلا به من يکي فکر نکنيد....

-ولي مي گل ...خانوم !اينطوري نميشه که.....من از اينکه شما پيش شهروز هستيد...

اما مي گل نذاشت حرفش تموم بشه...عقده اين چند وقت شهروزم سرش در اورد و با داد گفت:از اينکه پيش شهروزم چي؟؟؟من يه موي شهروز و به صد تا پسر چشم و گوش بسته تو خيابون نميدم که بخواد بهم نظر داشته باشه....من 1 سال با شهروز زندگي ميکنم يک بار....

حالا رسيده بودن دم در استوديو..حيدر ماشين و پارک کرد و سراسيمه به سمت مي گل که به پهناي صورت اشک ميريخت برگشت...دستمال کاغذي به مي گل داد و گفت:تورو خدا گريه نکن..خيلي خب باشه...من به تو نظر ندارم به خدا....

مي گل دستمال و از دستش قاپيد...کيفش و برداشت و در ماشين و باز کرد....حيدر هم در و باز کرد و گفت:تورو خدا آروم بشو بعد برو تو....آقا يه چيزي بهم ميگه...

مي گل با هق هق گفت:استوديو کودومه؟

حيدر ساختموني و نشون داد و گفت...همين ساختمون طبقه پنجم...تا مي گل خواست به سمت ساختمون بره دستش و گرفت و گفت:نميزارم بري...همينجوري چشمهات قرمزه...حداقل با گريه نرو تو!!!

مي گل اشکهاش و پاک کرد و گفت خيلي خب بزار برم...

دستش و از تو دست حيدر کشيد و رفت تو ساختمون....شهروز از پشت پنجره شاهد همه اتفاقها بود....عصباني حيدر و که با استرس سوار ماشين شد و رفت با نگاهش دنبال کرد و صداي زنگ در باز اون رو متوجه مهمانش کرد که در حال پرکردن قرارداد بود!

منشي شهروز که پسر جووني بود در و باز کرد...به دختر زيبايي که چشمهاي اسمونيش مثل آسمون شهرشون باروني بود نگاه کرد و با تعجب گفت:بله؟


romangram.com | @romangram_com