#می_گل(جلد_اول)_پارت_268
مي گل همينطور که منظره باروني بيرون و تماشا ميکرد گفت:نه!
شايد اگر حواسش به حيدر بود ميتونست برق چشمهاش و ببينه.
حيدر با شنيدن اين جواب جراتي پيدا کرد و گفت:از روز اولي که ديدمتون احساس کردم با دخترهايي که با آقا شهروز رابطه دارن فرق ميکنيد.
مي گل باز هم خيلي ساده لوحانه بدون اينکه از منظره بيرون چشم بگيره گفت:نظر لطفتونه.
-بي بي گفته در اين مورد با شما صحبت نکنم.
-در چه موردي؟؟؟اينکه من با بقيه فرق دارم؟
-نه!!!نه!!!اينکه..اينکه...راستش و بخوايد بي بي تا الان خيلي اصرار داشت من ازدواج کنم....
همين کافي بود تا مي گل خيلي سريع دوزاريش بيافته....چشمش و از منظره بيرون به ارومي برداشت و به ايينه نگاه کرد....چشمهاي درشت و مشکي حيدر که سايه بون بلندي به اسم مژه روش و پوشونده بود به جلو خيره بود....و لبهاي قلوه اي و سرخش براي گفتن کلمات مناسب باز و بسته ميشد...کلماتي که مي گل هيچي ازشون نفهميد.....منتظر بود حرفهاش تموم بشه تا جوابش و بده...اما قبل از اون قطره هاي اشک پايين ريختن...نه براي اينکه حيدر پسر سرايدار خونه بود...نه براي اينکه پدر متمولي نداشت...نه براي اينکه بي بي کارهاي خونشون و ميکرد و اين پسر همون مادر بود..براي اينکه اينقدر بي کس بود که هر کسي به خودش اجازه ميداد در موردش فکر کنه و اون و براي خودش بدونه....تنفر از خانواده اش کم بود!!!تنفر از علي و مادرش هم اضافه شده بود...و حالا از شهروز بدش اومد....فکر کرد همش تقصير اونه....فکر کرد اين شهروزه که حمايت درستي ازش نداشته....شايد...شايد اگر رفتار بهتري باهاش داشت الان هر ي سر و پايي به خودش اجازه نميداد ازش خواستگاري کنه!
بعد پوزخند زد...بدبخت...خيلي دلت ميخواست مثلا الان زن شهروز بودي؟؟؟
-نه زن چيه؟؟؟کي گفت زنش باشم؟
-پس ديگه چطوري حمايتت کنه؟؟؟بدبخت از اون سر دنيا هم تورو حمايت ميکرد که!حالا يه مدت کم محلي کرد.....اين حرف بعني دوست داري محرمش باشي....وگرنه از اين بيشتر نميتونه حمايتت کنه!
با صداي حيدر برگشت تو حال و هواي ماشين.
-خانوم...ناراحتتون کردم!
romangram.com | @romangram_com