#می_گل(جلد_اول)_پارت_263
خودشم نفهميد چرا باز هم شهروز و برادرش معرفي کرد...شايد اين عادتش شده بود.
بعد با قدمهاي بلند به سمت ماشين شهروز رفت....هنوز 3-4 قدم مونده بود به ماشين برسه که شهروز ماشين و از جا کند و از کنار مي گل رد شد!
مي گل متعجب ماشين شهروز و که حالا به يه نقطه تبديل شده بود نگاه کرد و بعد متوجه کسري شد که هنوز ايستاده بود و نگاهش ميکرد.حالا ديگه حتي روش نميشد پيش اون هم بره...اما کسري کارش و راحت کرد....با قدمهاي بلند اومد پيشش و گفت:مطمئني برادرته؟رفتارش رفتار يه برادر نبودا!!!
مي گل دستپاچه گفت:نه....چيزي نيست....
-با من ديدت عصباني شد؟
-آره فکر کنم....
-حالا چيکار ميکني؟؟؟مياي بريم کتابخونه يا نه؟
-نه تو برو...من برم خونه ببينم اوضاع چطوره....
-باشه خداحافظ!
قبل از اينکه بره بالا رفت تو پارکينگ...ماشين شهروز نبود...نفس راحتي کشيد و رفت بالا..اما با ديدن شهروز توي خونه شوکه شد!
شهروز که داشت از توي اتاقش ميرفت سمت تلوزيون با باز شدن در نگاه گذرايي به مي گل انداخت و جواب سلام و سرسري داد و مسير و ادامه داد..مي گل از اين برخورد بيشتر از اينکه شهروز باهاش دعوا کنه ترسيد....ميدونست آرامش قبل از طوفان!!!
رفت توي اتاقش لباسش و عوض کرد و اومد بيرون...روي مبلي تقريبا روبروي شهروز نشست...اما شهروز حتي نيم نگاهي هم بهش نکرد.
romangram.com | @romangram_com