#می_گل(جلد_اول)_پارت_262
-بيا بشين پشت پيانو...درست و پس بده...الانم همون چميدونم و ميخوريم...
مي گل لبخند بي روحي زد و اومد کنار پيانو نشست...با مهارت درسهاش و پس داد...هر چند که شهروز محو مي گل شده بود و چيزي ازش نفهميد....البته بي نقص ميزد که توجه شهروز جلب نشده بود....بعد از تموم شدن شهروز براش دست زد....
ميگل سرش و کج کرد و لبخند زنان با لحن بچه گانه اي گفت:ميسي!
با فرا رسيدن فصل مدارس مي گل و شهروز خواه نا خواه از هم فاصله گرفتن....شهروز ترجيح داد اجازه بده مي گل درس بخونه و مي گل سعي کرد تمام تمرکزش رو درسش باشه....پرونده اش و بر خلاف اصرار هاي بيش از حد خانوم موحد از مدرسه گرفتن و توي يه آموزشگاه خصوصي ثبت نام کردن...براي ثبت نام مي گل تنها رفته بود و متوجه شده بود آموزشگاه مختلط...اما براش مهم نبود..مهم اين بود که تضمين ميکردن با رتبه عالي تو بهترين دانشگاهها قبول بشن!و اينکه خودشم نميدونست چرا اين موضوع رو به شهروز نگفت...انگار يه حسي ميگفت شهروز بفهمه نميزاره تو اون آموزشگاه درس بخونه..
پيانو هم شده بود تفريح اوقات استراحتش...شهروز هم سرش و با آهنگ سازي گرم کرده بود....اين روزها مي گل همش سرش تو کتاب بود..حتي پيانو هم زياد تمرين نميکرد...اين دوري شهروز و اذيت ميکرد...چون مي گل ناخواسته از شهروز دور شده بود و دليلش درسش بود..اما شهروز همون برنامه قبل و داشت منهاي دختر بازياش....همه عشقش مي گل بود...مي گلي که ديگه بهش توجهي نداشت....چند بار خواسته بود از درجا زدنش تو پيانو شکايت کنه اما خودشم ميدونست اين بهانه است و درسش واجب تر از پيانو هستش!
اما اتفاق اون روز بهانه اي شد براي شکايت و عصباني شدن خالي کردن عقده ي بي توجهي اي اخيرش....بر خلاف عقيده و اخلاقش اون روز از سر دلتنگي تصميم گرفت بره دنبال مي گل تا با هم نهار بخورن ....کار استوديو رو زود تموم کرد و رفت جلوي در آموزشگاه ايستاد!اما با ديدن مي گل که همراه پسري هم سن و سال خودش از در آموزشگاه بيرون اومدن اون هم در حالي که دو تايي ميخنديدن خشکش زد...در ماشين و باز کرد..خواست بره جلو و يه چيزي به مي گل بگه..اما نه...اين راهش نبود..حد اقل براي سن و سالش مناسب نبود..گوشيش و در اورد و اس ام اس داد.
-گپ زدنتون تموم شد خبرم کن.
بعد از چند دقيقه مي گل بعد از خوندن اس ام اس سرش و بلند کرد و دور و برش و نگاه کرد....با اينکه از ماشين شهروز خيلي فاصله گرفته بود اما از همون فاصله هم تونست ماشين و بشناسه....کسري که از ايستادن ناگهاني مي گل تعجب کرد پرسيد:چيزي شده؟
-هيچي...تو برو...من اومدن دنبالم...
کسري رد نگاه مي گل و دنبال کرد و گفت:کي؟؟؟
مي گل لبخند مصنوعي زد و گفت:برادرم....
romangram.com | @romangram_com