#می_گل(جلد_اول)_پارت_261
جواب داد شهروزم!
مي گل از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.با خودش گفت:جون به جونت کنن اونهارو به من ترجيح ميدي...حيف احساساتي که برات به خرج دادم.
-کجا ميري؟
-غذا بپزم...
-مگه تو آشپزي؟
باز صداي زنگ اس ام اس اومد...نميشناسم فکر کنم اشتباه شده.
شهروز لبخند زد...بهتر...بزار بمونه تو خماري....يه شب خونه تنها بمونه براش بد نيست!
-بالاخره نهار ميخوايم....
شهروز که حواسش به مبايلش بود سرش و بالا اورد و به مي گل نگاه کرد!
-فکر کن من تنهام..چي ميخوردم؟؟
-چميدونم...
romangram.com | @romangram_com