#می_گل(جلد_اول)_پارت_260

-اما من اصلا با علي هيچ....

-ميدونم....فقط خواستم بهت هشدار بدم....يه وقت با اون زبون چربش خامت نکنه...ديگه هم لازم نيست بري مدرسه!

مي گل از جاش پريد:چرا؟؟چيزي شده؟؟؟اخراجم کردن؟

-نه....فقط ديگه نميخوام تو اون مدرسه درس بخوني...

دلش نيومد بيشتر از اين اذيتش کنه..ادامه داد....نزديک استوديو يه آموزشگاه کنکور هست...هم ميتوني براي کنکور بخوني هم واحدهاي سال آخر و پاس کني...يه سريشم که تو تابستون پاس کردي....اينطوري براي کنکور هم آماده ميشي...منت کسي هم سرت نيست..!!!

مي گل اينقدر ذوق زده شد که به سختي خودش و کنترل کرد تا شهروز و نبوسه...به جاش هيجانش و با به هوا پريدن نشون داد.

-آخ جون...راست ميگي؟

شهروز دود سيگارش و به سمت مي گل فوت کرد و گفت:مگه تا حالا دروغم گفتم؟

ميگل تحت تاثير کاري که کرد .طوري که شهروز بشنوه زمزمه کرد:دوستت دارم.

شهروز با شنيدن اين اعتراف لبخندش محو شد و به مي گل نگاه کرد...يه لحظه ترسيد...شهروز چه کردي؟؟؟اين دختر گرفتار شد...حالا ميتوني پاش وايسي؟؟؟ميتوني وفادار بموني؟؟؟ميتوني خيانت نکني؟؟؟

سراسيمه مبايلش قديميش و که دوباره دست گرفته بود برداشت...کمي به مغزش فشار اورد تا شماره نيکي و يادش بياد...تو اين گوشي و با اين خط شماره نيکي و نداشت...هر چند ارمان رفته بود و خطش و سوزونده بود و براش سيم کارت جديد گرفته بود...اما هنوز به دستش نرسيده بود!...در حالي که مي گل با نگاه پرسشگرانه دنبالش ميکرد همونطور ايستاده به نيکي اس ام اس زد:برنامه امشب کنسله!

چند دقيقه بعد صداي زنگ اس ام شهروز بلند شد...زير لب گفت:لعنتي...اميدوارم شماره رو اشتباه نزده باشم

اس ام اس و خوند...شما؟

romangram.com | @romangram_com