#می_گل(جلد_اول)_پارت_259
-آها....پس موضوع ناموسي بوده!
-بعدا ميبينمت....
دستي براش تکون داد و به سمت خونه حرکت کرد.
در و که باز کرد با چهره نگران مي گل روبرو شد که دستهاش و به هم ميماليد و راه ميرفت...براي اينکه آرومش کنه بهش لبخند زد و سلام کرد.
مي گل که با ديدن شهروز خيالش راحت شد سلام کوتاهي گفت و به سمت اتاقش حرکت کرد
-کجا ميري؟
-تو اتاقم!
-بيا بشين...باهات کار دارم..بعدش برو!
مي گل مطيعانه اومد و نشست رو مبل...شهروز هم روبروش نشست ...کمي خيره مي گل و نگاه کرد و بعد گفت:ميدونم مثل خيلي دخترهاي ديگه دلت ميخواد با پسري ازدواج کني که خانواده داره...مادر داره...پدر داره....دوست داري بيان خواستگاريت و.....اما بايد بگم علي اون چيزي نيست که تو فکر ميکني...علي پدر داره...مادر داره...و اگر يه اشاره کني با سر ميان خواستگاريت...اما موضوع اينه که هر مادري مادر نيست....به نظر من يه مادر بايد براي همه بچه ها مادر باشه ....به خاطر علاقه ي که به مادرم داشتم...و به خاطر عشق مادرم به ايران تصميم گرفتم اينجا زندگي کنم...بعد از فوت اونها خاله ام اومد و گفت بيا پيش ما زندگي کن و من مثل مادرتم و...منم قبول کردم....چي بهتر از يه خانواده....اما از همون وقتي که رفتم پيششون شروع شد...که تو داري به بچه امون چيزاي بد ياد ميدي...داري منحرفش ميکني..از امريکا حرف نزن...در مورد دخترها حرف نزن...در صورتي که علي خودش خداي اين کارها بود.....درسته من ازش بزرگتر بودم..اما دليلي نداشت من بهش چيزي ياد بدم...تا اينکه يه بار...وقتي هيچکس خونه نبود حوصله ام سر رفت و يکي از فيلمهايي که از امريکا اورده بودم گذاشتم و داشتم نگاه ميکردم.....از شانس خوبم سر صحنه اش خاله رسيد.....مي گل!من و چنان از خونه پرت کرد بيرون که انگار داشتم از خونشون دزدي ميکردم....باور ميکني اون صحنه ها ي توي فيلم براي من هيچي نبود...من اصلا نفهميدم خاله چرا عصباني شد...اون موقع جوون بودم و سرشار از غرور...همون شد که رفتم خونه دريم....يعني همينجا...البته قبلا يه خونه ويلايي بزرگ بود..اما خب الان تبديلش کردم به يه برج .ديگه به خونشون برنگشتم...بعده ها از علي شنيدم که خاله داشته به پدر علي ميگفته داشته فيلم بد نگاه ميکرده...هر چند چند وقت بعد وقتي خاله ديد علي يه سره مياد خونه ما باز براي از دست ندادن پسرش به تکاپو افتاد که من باز پيش اونها زندگي کنم....اما من ديگه راضي نشدم....انگار بعد از اون عکس العمل تازه توجهم به روابط بين دختر پسر بيشتر هم شد و......بعد از چند بار هم که حسابي از دخترها ضربه خوردم..تصميم گرفتم دخترها فقط بشن يه وسيله براي ارضاي نيازهاي جنسيم....به هيچ دختري دل نبستم..هيچ دختري و دوست نداشتم....
سرش و بالا اورد و به مي گل که با صورتي بي روح و غمگين نگاهش ميکرد نگاه کرد و گفت:اينهارو گفتم تا بدوني بعضيها فقط براي منافع خودشون دست به هر کاري ميزنن....خاله منم داره از اب گل الود ماهي ميگيره...
من تورو به اراده خودم اينجا اوردم..منتي سرت نيست...وظيفه ام بوده...وظيفه انسانيم....اما اجبارت نميکنم اينجا بموني....تو آزادي هر وقت دوست داري ميتوني بري...فقط يه چيزي رو بدون...به خاطر کسي برو که ارزش داشته باشه...
romangram.com | @romangram_com