#می_گل(جلد_اول)_پارت_258
شهروز دستش و با عصبانيت از بين دستهاشون کشيد بيرون و برگشت به سمت ماشين که ماشين آرمان و ديد که ترمز کرد و آرمان ازش پياده شد..با همون عصبانيت به سمت آرمان رفت و گفت:براي چي اومدي؟
-سوار شو...بيا بريم دفتر کارت دارم...
شهروز کلافه روي زمين و نگاه کرد و گفت:مبايلم کوش؟
-کجا گذاشتيش؟؟؟و آرمان هم به طبعيت از شهروز رو زمين و نگاه کرد.
-نميدونم پرتش کردم.....
-فکر ميکني اون گوشي و پيدا ميکني؟؟بردنش...قيدش و بزن....
-فداي سرش....
در حالي که دستهاش ميلرزيد نشست تو ماشين...ارمان اومد کنار ماشين کروکش ايستاد و گفت:مياي دفتر؟
-نه....ميرم خونه.!
-باشه برو..اما نه اينجوري..اول آروم بشو...
-آرومم!
-من نميدونم چي شنيدي که از کوره در رفتي....اما براي خودت دردسر نخر...علي ارزش نداره...
-مي گل که داره!!!
romangram.com | @romangram_com