#می_گل(جلد_اول)_پارت_256

تا علي برسه جلوي در آرمان يکي دو بار ديگه زنگ زد که بار آخر شهروز جواب داد

-چيه؟

-کجايي؟

-جايي کار دارم.فقط مونده بود به تو جواب پس بدم.

-ديوونگي نکني..دعوا نکني با علي..

-کي به تو خبر داد؟

-شهروز بيا دفتر من آروم ميشي...

اما شهروز با ديدن علي گوشي و پرت کرد رو زمين و قبل از هر حرف و عکسل العملي با مشت گذاشت پاي چشم علي.

-چيکار ميکني؟ديوونه؟

-گفته بودم دوستش دارم..نگفته بودم؟

و مشت دوم و نثار صورت علي کرد!

-به من چه...ميخواي دوست داشته باش...ميخواي نداشته باش...

-اينبار يقه اش و گرفت و چسبوندش به ماشين...

romangram.com | @romangram_com