#می_گل(جلد_اول)_پارت_254
مي گل با ترس به شهروز که مثل برق گرفته ها روبروش ايستاده بود و اخم کرده بود نگاه کرد و گفت:
-من خودم سرش داد زدم....
-بي خود کرده عوضي اشغال!
مي گل به شهروز که به سمت اتاقش ميرفت نگاه کرد و گفت:کجا ميري؟؟؟
اما جوابي نشنيد..خواست بره تو اتاق اما ترسيد يه چيزي بهش بگه....هنوز تو کش مکش رفتن و نرفتن بود که شهروز لباس پوشيده و آماده از در بيرون رفت و در و کوبيد به هم...
تا دم شرکت علي مثل ديوونه ها رانندگي کرد....از فکر اينکه مي گل با کسي تماس بدني داشته داشت ديوونه ميشد...فکر کرد اون روز چرا اينقدر عصباني نشدم؟؟؟اگر همون روز زده بودم لت و پارش کرده بودم غلط ميکرد باز دست بزنه بهش.....تماسهاي پي در پي مي گل و پشت هم رد ميکرد....
مي گل که ديد شهروز جواب تلفنهاش و نميده به آرمان متوسل شد
-بله؟
-سلام...
-سلام مي گل جان...چشمت روشن...شهروز و ديدي؟
-بله
چيزي شده؟؟چرا صدات ميلرزه؟؟-
romangram.com | @romangram_com