#می_گل(جلد_اول)_پارت_253


-بگو مي گل....

-روزي که رفتم کارنامه بگيرم خالت...ازم....

شرم دخترانه نميزاشت راحت حرفش و بزنه...مثل دختري شده بود که ميخواست به باباش بگه براش خواستگار اومده...اما نه...اين فرق داشت...اينبار دختري که ميخواست به کسي که دوستش داره اين خبر و بده..

-مي گل جونم و به لبم رسوندي بگو ديگه!

-خالت ازم خواست با علي....

تو چشمهاي شهروز نگاه کرد...اما از برقشون ترسيد...سرش و انداخت پايين و تند تند گفت:ازم خواست با علي ازدواج کنم....

بعدش هم نفس عميقي کشيد...انگار باري از رو شونه هاش برداشته شد.

-تو چي گفتي؟؟؟

-آخه ميگفت شهروز يه روز از خونه ميندازتت بيرون و.....يه سري حرفهاي ديگه در موردت زد...اما من گفتم من شهروز و با همه اين کارهاش ترجيح ميدم به پسر دله ي شما...گفتم شهروز هر کاري هم ميکنه اينقدر مرد هست که به من که حکم امانت دارم چپ نگاه نکنه.....اما پسر شما......

آخه شهروز...روزي که رفتم خونشون باز همون کاري و که اون روز تو اشپزخونه کرد و باهام کرد....

چقدر ساده لوحانه اين موضوع رو باز گو کرد....و چقدر کودکانه از عکس العمل شهروز ترسيد

-چيکار کرد؟؟؟


romangram.com | @romangram_com