#می_گل(جلد_اول)_پارت_252

شهروز ترجيح داد سوالهاش رو در مورد ترگل و اتفاقاتي که افتاد و دليل رفتنش به خونه علي بعدا بپرسه..دوست نداشت لذت اين هم غذا شدن و از خودشون بگيره.

بعد از صبحانه وقتي با کمک هم ميز و جمع کردن به سمت هال رفتن...حالا ديگه مي گل اين اجازه رو به خودش ميداد که در کنار شهروز تو يه اتاق بشينه ...و باهاش گپ بزنه..

شهروز که روي کاناپه ولو شده بود به مي گل که به سمت مبل تکي ميرفت گفت:ميشه خواهش کنم کنار من بشيني؟

و بدون اينکه منتظر عکس العمل مي گل بشه بلند شد و دست مي گل و گرفت و نشوند کنار خودش!

مي گل معذب کنارش نشست.....درسته صبح حتي از در آغوش کشيده شدنش توسط شهروز ممانعت نکرد.....اما اون حس دلتنگي براي صبح بود...براي يه دوره دوري بعد از يه سفر طولاني...حالا دوباره به واقعيت برگشته بود شايد خيلي سريع اين اتفاق افتاده بود اما عقلش ناخودآگاه بهش اين هشدار و ميداد.....قبل از اينکه اين فکرها تموم بشه دست شهروز دور شونه اش بود...چرا رفتي خونه خاله؟

-خاله ازم خواست...روم نشد بگم نه...ترسيدم ديگه ثبت نامم نکنه!

بعد برگشت تو چشمهاي شهروز که ازش خيلي فاصله نداشت نگاه کرد...

شهروز قبل از اينکه وسوسه بشه لبهاي مي گل و ببوسه کمي ازش فاصله گرفت و گفت:بي خود کرده...هر چند خودم ديگه نميزارم بري مدرسه!

مي گل صاف نشست با ترس تو صورت شهروز که سيگارش و در اورده بود و ميخواست روشن کنه نگاه کرد و گفت:چرا؟؟؟چيزي شده؟اگر به خاطر خاله است خودم جوابش و دادم!

-چه جوابي دادي؟

-آخه.....يه چيزي بگم...ناراحت نميشي؟؟؟

شهروز نگاهش با ترس همراه شد و گفت:بگو!

-قول بده عصباني نشي!

romangram.com | @romangram_com