#می_گل(جلد_اول)_پارت_251


-من منظوري نداشتم!

-لطف کن از اين به بعد بي منظور حال ادم و نگير...بلند شد از کتري برقي که ابش جوش بود توي ليوان اب جوش ريخت..نسکافه درست کرد..توي کابينت دنبال بيسکوييت گشت و يکي پيدا کرد و رفت نشست جلوي تلوزيون!

مي گل که از کار خودش پشيمون بود اون هم از نوع سگيش....کلافه ميز و کامل کرد...بعد شهروز و صدا کرد

-ميز و چيدم!

طوري حرف زد که انگار نه انگار اتفاقي افتاده.

ولي شهروز بي توجه در حالي که دندونهاش و رو هم فشار ميداد به تلوزيون که يه برنامه مسخره پخش ميکرد خيره شده بود...

با گرمي دستهاي مي گل به سمتش برگشت...مي گل به خودش اين جرات و داده بود تا دستهاي شهروز و تو دستش بگيره...

-ببخشيد...منظوري نداشتم!

شهروز نگاه شوکه شده اش و از روي صورت مي گل گرفت و باز عصباني گفت:من دارم سعي ميکنم يه چيزايي رو فراموش کنم..دليلش هم تويي....اما تو دقيقا همون ها رو يادم مياري...!مطمئنا صبحانه اي که تو چيدي با همه اونهايي که اونها برام چيدن فرق داره!

مي گل فشاري به دست شهروز داد و گفت:ميدونم...



لحن لوندش شهروز منقلب کرد...دست مي گل و فشرد و در حالي که بلند شد مي گل رو هم از جاش بلند کرد.... شهروز دوباره به خودش اين اجازه رو داد تا مي گل و تو بغلش بگيره...کنار ميز که رسيدن بوسه اي روي موهاش زد و نشست....مي گل هم همينطور...!!!


romangram.com | @romangram_com