#می_گل(جلد_اول)_پارت_250
شهروز بدجنسانه و البته ماهرانه خودش و زد به خواب.
-اذيت نکن..ميدونم به اين سرعت نخوابيدي!
اما شهروز باز هيچي نگفت.خم شد روي نيمرخش و گفت:نميخواي بيدار بشي؟؟؟
-نوچ!
صورتش و به صورت شهروز نزديک تر کرد در کمال شرم و خجالت زير لب زمزمه کرد:دلم برات تنگ شده بود.
اما عکس العمل شهروز غافلگيرش کرد...شهروز به يکباره برگشت و گرفتتش تو بغلش و در حالي که تو چشمهاش زل زده بود گفت:منم همينطور عروسک!
مي گل با وجود خجالتي که کشيد هيچ ممناعتي نکرد....دستش و دور گردن شهروز حلقه کرد و مثل بچه اي که بعد از چند وقت به مادرش رسيده باشه سرش و روي شونه شهروز گذاشت و اجازه داد قطره اشکش پايين بياد.و الحق که شهروزهم کم نذاشت...تا وقتي مي گل از جاش بلند نشد...عاشقانه سرش و نوازش کرد و بهش عشق ورزيد...وقتي مي گل از عشق سيراب شد بلند شد..اشکهاش و پاک کرد و سرش و پايين انداخت و گفت:ميرم صبحانه درست کنم.
با رفتن مي گل شهروز غلتي زد و ياد ديشب افتاد...با وجود اينکه با تمام وجود مي گل و طلب ميکرد اما نتونست اذيتش کنه...فکر اينکه اگر بيدار بشه و ببينه کنار شهروز خوابيده چقدر ناراحت ميشه و خجالت ميکشه باعث شد بيخيال اين لذت بشه و بياد تو اتاق مي گل و رو تختش بخوابه...اين هم راضيش ميکرد...بوي تن مي گل رو بالشتش لذتي داشت که شايد با هيچ دختري تجربه اش نکرده بود......و حالا حسي که سرشار از عشق بود....احساسات ناب و دست نخورده مي گل..تن پاکش و ابراز علاقه بي رياش ديوونه اش کرد....سرش و بالا گرفت و گقت:خدايا شکرت...اين همون چيزيه که ميخواستم.....از جاش بلند شد و رفت بيرون..مي گل داشت ميز صبحانه رو ميچيد....
-اووووووووووووووووووم...چه کردي!!!صبحانه بخوريم يا خجالت؟؟؟
-تو که عادت داري به اينجور صبحانه ها.
شهروز مثل يه علامت سوال نگاهش کرد و گفت:عادت دارم؟؟؟من صبحانه ام نسکافه است و بيسکوييت...کي به اين جور صبحانه ها عادت دارم؟
-کيانا که خوب برات ميز ميچيد.
شهروز کمي خيره و با عصبانيت نگاهش کرد و گفت:منظورت چي بود از اين حال گيري؟؟چه وقت يادآوري يه همچين موضوعي بود؟؟؟ديوونه اي خوشي ادم و از ادم ميگيري؟
romangram.com | @romangram_com