#می_گل(جلد_اول)_پارت_249
مي گل روي تختش خوابيده بود در حالي که بالشت شهروز تو بغلش بود....رفت جلو....موهاش روي تخت پخش بود...شونه هاي لختش از زير پتو بيرون بود...شهروز خوب نگاهش کرد..عصبانيتش فروکش که کرده بود هيچ..جاش و حس عشق گرفته بود...دولا شد و آروم موهاش و نوازش کرد...مي گل تکون خفيفي خورد..اماخوابش سنگين تر از اين بود که با اين تماسها بيدار بشه!
-از ترس اينکه گرماي نگاهش بيدارش نکنه روش و ازش گرفت....شلوارش و عوض کرد...رفت اون سمت تخت...نشست لبه تخت و خزيد زير پتويي که اون سمتش هنوز صاف و دست نخورده بود.به سمت مي گل برگشت...دستهاش و دراز کرد تا تو بغلش بگيرتش....
*********************
صبح با گرمي نگاهي چشم باز کرد.مي گل تکيه داده بود به ديوار و خيره نگاهش ميکرد.
چشمهاش و دوباره بست و گفت:خوابم مياد هنوز!
-جاي ديگه نبود بخوابي؟؟
همونطور که چشمهاش بسته بود گفت:چرا...جاي خودم بود يه خانوم خوشگل توش خوابيده بود!
مي گل زير لب گفت:بوي تنت تا مدتها ديوونم ميکنه!!!
-بلند تر بگو...نشنيدم..
-با شما نبودم...بيدارم ميکردي ميومدم تو اتاقم....چرا شما اومدي تو تختم خوابيدي؟
وقتي ديد شهروز سکوت کرد رفت و نشست لبه تخت....خوابي؟
romangram.com | @romangram_com