#می_گل(جلد_اول)_پارت_248

تو اين مدت باقي مونده مي گل همه وقتش و يا پيانو زد...يا با دوستاش حرف زد...يا دوستاش اومدن خونشون...هر بار هم دعوت اونها رو رد ميکرد و بهانه مياورد و سعي ميکرد از خونه بيرون نره تا مجبور نشه به آرمان زنگ بزنه....

خيلي دلش ميخواست وقتي شهروز از مسافرت مياد بره فرودگاه استقبالش..اما احساس ميکرد شهروز با جواب سربالا به اين سوال که کي مياي نميخواد اون بره فرودگاه...براي همين رو دلش پا گذاشت و به ديدن شهروز توي خونه بسنده کرد.بعد از اون اتفاق شهروز تا مدتي سرسنگين بود اما باز درست شده بود....

اواخر مرداد بود نمره هاش و رفته بود با اسکورت آرمان گرفته بود و برگشته بود..خدا رو شکر اونقدري که فکر ميکرد بد نشده بود..اما عالي هم نبود...تصميم گرفت اين سال آخر و بيشتر درس بخونه اون بايد بهترين رشته رو قبول ميشد....احساس ميکرد کم کم داره نبود شهروز براش عادي ميشه...اين اتفاق باعث شده بود به اينکه واقعا شهروز و دوست داره شک کنه....

روزي که رفته بود کارنامه بگيره خانوم موحد کشيده بودتش کنار و وقيهانه ازش خواستگاري کرده بود...بهش گفته بود تو با شهروز و کارايي که ميکنه به هيچ جا نميرسي...شايد علي هم مثل شهروز باشه اما حداقل يه مادر پدر بالا سرش هست که هي گوشش و بپيچونه...اما شهروز چي؟؟از هيچ چيزي ترسي نداره....يه روز ولت ميکنه و ميره....اما مي گل جوابش و اينطوري داد:من با شهروز هيچ رابطه اي ندارم که بخوام فکر کنم يه روز ولم ميکنه يا نميکنه...من تا همينجا هم زندگيم و مديون شهروزم با تمام بديهاش...اما خانوم موحد من 1 سال تو خونه شهروزم..تا به حال 1 بار هم دست هرزه به من نزده...اما با پسر شما شايد 2-3 تا برخورد داشتم تو اين 3 تا برخورد 2 بارش و با چندش اورترين راه ممکن ازم سو استفاده کرده....ببخشيد اين حرف و زدم..اما خواستم بدونيد مهم نيست ادم پدر مادر داشته باشه يا نه...مهم ذات ادمهاس....

تا به خونه برسه يه اين فکر کرد که فاتحه درس خوندن امسالش و بايد بخونه...با اين حرفهايي که به خانوم موحد زد امسال اخراج ميشه.

***********************

در خونه رو باز کرد و اومد تو...خونه تاريک بود...بايدم تاريک ميبود....ساعت 3 نيمه شب بود....به مي گل نگفته بود کي مياد نه براي اينکه سورپرايزش کنه براي اينکه ببينه تو خونه چه خبره وقتي نيست...هر چند از اين شکي که کرده بود ناراحت بود..اما دست خودش نبود..نميدونست چرا فکر ميکرد علي و مي گل با هم سر و سري دارن.

چمدانهارو همونجا گذاشت کنار در و مستقيم به سمت اتاق مي گل رفت....در و آروم باز کرد..زير نور مهتابي که از پنجره ميتاپيد تخت مي گل و ديد که دست نخورده و مرتب بود..مثل برق گرفته ها چراغ و روشن کرد...

زير لب گفت:عوضي...دلم ميخواد برگردي خونه..حالي ازت بگيرم اسمتم يادت بره....

به سمت هال رفت...عصباني خودش و پرت کرد رو کاناپه ....چند نفس عميق کشيد....کمي اب خورد...

گور باباش...ميگيرم تخت ميخوابم..هر گورستوني ميخواد باشه...لياقت نداره که...!

در حالي که دکمه هاي پيراهنش و باز ميکرد به سمت اتاقش رفت...پيراهن و از تنش در اورد و وارد اتاق شد...بدون اينکه چراغ و روشن کنه پيراهنش وپرتش کرد رو کاناپه گوشه اتاقش!

داشت کمر بندش و باز ميکرد که يهو حس کرد چيزي ديده...براي مطمئن شدن از اينکه آيا درست ديده يا نه سريع برگشت...

romangram.com | @romangram_com