#می_گل(جلد_اول)_پارت_247
صداي زنگ تلفن مي گل و که منتظر اين زنگ بود از جا پروند...با ديدن شماره سرعت ضربان قلبش 2 برابر شد.
-بيام ايران من ميدونم و تو...مگه نگفته بودم حق نداري تر گل و ببيني؟
-اون اومده بود...
-بي خود کرده بود اومده بود..تو بيخود کردي که باهاش هم کلام شدي....تو رو چه به کلانتري...
جمله آخر و چنان دادي زد که مي گل حس کرد گوشش کر شد.
چشمهاش که تازه خشک شده بودن باز نم دار شدن...
-هيچي نميتونم بگم جز ببخشيد.
معصوميت تو صداي مي گل شهروز و اروم کرد....نفس عميقي کشيد و گفت:وقتي شنيدم تو بازداشتگاه بودي دلم ميخواست همونجا بميرم مي گل....اگر چاره داشتم تو خونه زندانيت ميکردم....خواهش ميکنم ديگه با ترگل حتي حرف هم نزن...خواهش ميکنم...
-باشه...قول ميدم...قول....تو کي مياي؟
-ميام....ميام..زود ميام....کاري نداري؟
-نه...
تماس بدون خداحافظي قطع شد....اما مي گل دل تنگ تر شد....
romangram.com | @romangram_com