#می_گل(جلد_اول)_پارت_244

آرمان باز تا جلوي در همراهيش کرد....وقتي اومد پايين به سمت ماشين علي رفت و تقه اي به شيشه زد..علي که خودش زده بود به کوچه علي چپ سر بلند کرد و شيشه روکشيد پايين..

-سلام...چشم شهروز روشن...هر روز هر روز گشت و گزاريد با هم!!!

-اتفاقا همين الان داشتم بهش ميگفتم اگر فردا ديدي شايعه درست شده مي گل و آرمان با هم ريختن رو هم زياد توجه نکن..کار بعضياس....

-دست پيش و ميگيري پس نيافتي؟؟

-نه....پيشگو شدم.....!!!با اجازه!!

بعد از رفتن آرمان علي هم که3-4 ساعتي جلو در خونه منتظر بود مي گل از مدرسه بياد ..با حال گيري آرمان دست از پا دراز تر به سمت خونه حرکت کرد.

آرمان تو اتاقش بي توجه به صداي مادرش که ازش ميخواست بره شام بخوره با خودش درگير بود که چطوري اين موضوع رو براي شهروز بگه که خيلي عصباني نشه...؟؟؟ميدونست بايد هر چه زودتر قبل از اينکه علي خرابکاري کنه اين موضوع رو بهش بگه...اما نميخواست شهروز زيادعصباني بشه و با مي گل دعوا کنه..هر چند ميدونست اين ناراحتي و دعوا مدتش کوتاهه...چون از عشق شهروز به مي گل خبر داشت...اما ميدونست يکي دو روز شهروز حسابي به مي گل ميتوپه..و چون حال مي گل و ديده بود نميخواست بيشتر از اين ناراحت بشه!

-مادر مگه با تو نيستم؟؟؟

-مامان نميخورم...

-باز تو پرونده جديد گرفتي؟؟؟

-نه قربونت برم من....ميل ندارم...ميشه تنها باشم؟؟؟؟خواهش ميکنم...

حالا ديگه به مادرش رسيده بود..دولا شد و صورتش و بوسيد....

-باشه...نخور...

romangram.com | @romangram_com