#می_گل(جلد_اول)_پارت_245
-مامان..
و بازوي مامانش و گرفت.ولي مامانش دلخور بود و نگاهشم نکرد..فقط ايستاد..
-يه کاري و انجام بدم ميام...شما بخور....بچه که نيستم....گرسنه نميمونم!
-باشه...موفق باشي...
ديگه فکر نکرد..کاري بود که بايد ميکرد...گوشي و برداشت و شماره شهروز و گرفت.
-بله آرمان؟
-سلام
-عليک...خوبي؟؟چيزي شده؟
-مگه تو به تر گل نگفته بودي دور بر مي گل نپلکه؟
سکوت شهروز يعني ادامه بده!
-امروز رفته جلو در مدرسه مي گل....به پر و پاش پيچيده..همون موقع پليس ريخته گرفتتشون.
-مي گل و؟؟؟
romangram.com | @romangram_com