#می_گل(جلد_اول)_پارت_243


-ميتونم يه خواهش ازت بکنم؟؟؟اين خواهش از طرف خودمه نه شهروز.

-البته!! اين چه حرفيه؟

-ميشه خواهش کنم هر جا خواستي بري....حتي اينکه تو خيابون قدم بزني...با من تماس بگيري تا همراهيت کنم؟؟

مي گل که فکر کرد اين هم براش خواب ديده عصباني گفت:چرا بايد اينکار و بکنم؟؟؟؟اين پيشنهاد رو هم به شهروز انتقال ميديد با فقط چيزايي که به نفعتون رو براش تعريف ميکنيد؟

آرمان خونسردانه از تو ايينه نگاهي به عقب انداخت و گفت:چرا عصباني ميشي؟؟؟علي داره کشيکت و ميکشه.....دلم ميخواد سالم تحويل شهروز بدمت!!!

مي گل يکباره به عقب برگشت..راست ميگفت ماشين علي کمي دور تر پارک بود.

-يعني فهميده چي شده؟؟؟

آرمان به چشمهاي گشاد شده و پر از ترس مي گل نگاه کرد و گفت:نه....بعيد ميدونم..پيچيدم تو کوچه همينجا پارک کرده بود...فقط اگر فردا شنيدي پشت سرمون ميگن اين 2 تا با هم سر و سر دارن ناراحت نشو...کار علي...خودم الان زنگ ميزنم به شهروزم ميگم.....

-کلانتري و هم ميگيد؟؟؟

آرمان دلسوزانه نگاهش کرد...

-بالاخره بايد بفهمه....يه کم دعوات ميکنه آروم ميشه....

-اگر ميزاشتيد خودم ميگفتم بهتر بود..ولي باز هم هر جور صلاحه...از اينکه به فکرمم هستيد ممنون...سعي ميکنم از خونه بيرون نرنم....اما اگر مجبور شدم مزاحمتون ميشم.


romangram.com | @romangram_com