#می_گل(جلد_اول)_پارت_242
-تو که ميدوني چرا با اون بودي؟؟؟
-به خدا اومد جلو مدرسه...اينقدر سر و وضعش بد بود خجالت ميکشيدم کسي ببينمتمون....گفتم بريم تو پارک حداقل جلو ديد نباشيم...
-اصلا نبايد باهاش هم کلام ميشدي!
-دنبالم ميومد..بدم ميومد باهام هم قدم بشه!!!ميشه به شهروز نگيد!
-اصلا يه همچين چيزي از من نخواه....زندگي شهروز دست منه....اگر از جاي ديگه بفهمه و بفهمه من بهش نگفتم فکرهاي ديگه اي ميکنه....
-پس بزار اومد ايران بهش بگو!!!اصلا خودم ميگم.....
-خيلي خب...باشه..
اما دروغ گفت...يه دروغ مصلحتي...اگر شهروز از دهن هر کس غير از آرمان اين موضوع رو ميشنيد حتما به آرمان شک ميکرد..
جلو در خونه که رسيدن آرمان قبل از اينکه مي گل پياده بشه گفت:امتحاناتت تموم شد؟
-بله
romangram.com | @romangram_com