#می_گل(جلد_اول)_پارت_241
-همين الان.....
سرهنگ رو به سرباز گفت:ببرش بازداشتگاه.
اما مي گل مثل برق گرفته ها پريد..
-آقا تورو خدا من و اونجا نبريد..من قول ميدم لام تا کام حرف نزنم...اصلا روم و ميکنم به ديوار شما من و نبينيد..اما اون تو نه..تورو خدا....!!!
سرهنگ که از مي گل هيچ چيز مشکوکي هم نگرفته بود و نه ديده بود گفت:باشه...بمون تا وکيلت بياد ببينم چي ميشه!
اومدن آرمان 1 ساعت طول کشيد...1 ساعتي که براي مي گل 1 قرن گذشت....در که باز شد و آرمان توي چهارچوب پيدا شد..مي گل از جا پريد..
-سلام...
و دوباره اشکش سرازير شد.
آرمان نگاه شماتت باري به مي گل کرد و بعد از کلي گفتگو با سرهنگ و دليل و برهان و مدرک...سرهنگ هم که چيزي از مي گل نديده بود و طبق تجربه از اولم فهميده بود اين دختر نميتونه جزو اون دار و دسته باشه..با گرفتن يه تعهد آزادش کرد.
توي ماشين اينبار مي گل بود که سکوت و شکست:به شهروز ميگيد؟
-شک نکن!
-چرا؟؟؟شهروز بفهمه من با ترگل بودم...
romangram.com | @romangram_com