#می_گل(جلد_اول)_پارت_238
تر گل:ولم کنيد...عوضيااا...من کاري نکردم..ولم کنيد....
مي گل که حسابي ترسيده بود...در حالي که سعي ميکرد از دست پليس بيرون بياد ميگفت:من کاري نکردم به خدا...اصلا نميدونم چرا بايد در بريم..
-خفه شيد...همتون همين و ميگيد...عوضيا!!!راه بيافتيد...
توي ون مي گل در حالي که به پهناي صورت اشک ميريخت التماس ميکرد.تورو خدا بزاريد من برم...من کاري نکردم به خدا...
تر گل مانتوش و کشيد...اما مي گل دستش و پرت کرد اونور...باز تر گل کارش و پشت هم تکرار کرد
-چته ترگل؟؟؟بيچارم کردي..
-پول داري؟؟؟
مي گل با همون هق هق در عين حال متعجب گفت:پول ميخواي چيکار؟
-يه کم پول به من بده...تورو خدا!!!
-وقت گير اوردي ديوونه....ميفهمي دارن کجا ميبرنمون.؟؟؟
صداي مردي که بهشون دستور ميداد بيان پايين بحثشون و نا تموم گذاشت...چندتاشون که معلوم بود بار اولشون نيست خيلي عادي پايين رفتن..ترگل هم با حال نزارش رفت پايين و مدام در گوش مي گل بيچاره که همه ي فکرش اين بود که شهروز بفهمه چي ميشه ويز ويز ميکرد.
توي کلانتري همه رو به صف کردن و بعد از کلي قلمبه سلمبه که بارشون کردن گفتن بندازيدشون بازداشتگاه...آخرين نفر مي گل بود که همچنان به پهناي صورت اشک ميريخت...قبل از اينکه از در بيرون بره رو به سرهنگي که پشت ميز بود گفت:من ميخوام وکيلم بياد اينجا...تورو خدا!!!
romangram.com | @romangram_com