#می_گل(جلد_اول)_پارت_237
-مي گل...مي گل....از شهروز پول بگير بريم يه جارو بگيريم..با هم زندگي کنيم..من قول ميدم ديگه کاراي قبل و نکنم
-نميشه ترگل....اون هم اين کار و بکنه من روم نميشه بهش بگم...
-بدبخت چند وقت ديگه تاريخ انقضات تمومه..شد 1 سال که باهاشي...بيشتر از 1 سال نگهت نميداره...اين قانونشه....ازش بکن تا ميتوني!
-بس کن ترگل...خجالت بکش...درست حرف بزن...چه به روز خودت اوردي؟؟؟ديگه براي چي معتاد شدي؟؟؟ماشينت کو؟؟
--ماشينم و فروختم باهاش کار کنم..کارم نگرفت.... مي گل....مي گل...از شهروز پول ميگيري؟
-يادته که گفت اصلا نبايد هم و ببينيم..الانم بفهمه ناراحت ميشه....
-من که دارم بهت ميگم..بگي نگي همين روزها بيرونت ميکنه.....بيا قبل از اينکه اينکار و بکنه يه چيزي ازش بکنيم
-بس کن ترگل...من...
با صداي عده اي که داد ميزدن فرار کنيد فرار کنيد...تر گل به زور از جاش بلند شد و شروع کرد به دويدن...مي گل هم که ترسيده بود ناخودآگاه بلند شد و دويد...وقتي ديد ترگل جا مونده ايستاد..چند تا پسر از کنارش رد شدن و يکي دو تا تنه هم بهش زدن...مي گل که ديد ترگل رو زمين افتاده و نميتونه از جاش بلند بشه برگشت و گفت:دستت و بده به من...
-تو برو...برو مي گل الان گير ميافتيم....
-دستت و بده به من..اصلا چرا بايد فرار کنيم؟؟
دست تر گل و گرفت و کشيد و اما هنوز يکي دو قدم ندويده بودن که دو تا از پليسها دستشون و انداختن رو يقه اشون و گرفتنشون.
romangram.com | @romangram_com