#می_گل(جلد_اول)_پارت_236
1 ماه ديگه از سفرش مونده بود هر سال بايد يه سفر به امريکا ميرفت...خانواده پدريش اونجا بودن و خودش هم براي اينکه بحث اقامت و سيتي زنيش مشکل دار نشه مجبور بود هر سال يه بار مهر ورود و خروج بخوره....زندگي اونجا رو دوست نداشت..با اينکه آزادي بيشتر بود اما خودشم نميدونست چرا اونجا حال نميکنه....ولي با خودش فکر کرده بود اگر مي گل راضي به ازدواج بشه ديگه ايران نميمونه..ميخواست از همه خاطرات دوران جاهليتش فاصله بگيره....اما اين تصميم اون بود ميدونست بايد مي گل هم راضي باشه...که اگر نباشه محال بود مجبور به کاري بکنتش!
به فکرهاي خودش پوزخند زد...هنوز معلوم نيست بهت بله بگه اونوقت تو به محل زندگيت فکر ميکني؟؟؟
2-3 هفته با دلتنگي گذشت...کم کم امتحانات مي گل شروع ميشد...هر بار از شهروز ميپرسيد کي برميگرده جواب سربالا ميگرفت...اونشب خودشم نميدونست چرا سخت دلتنگ شهروزه...تقريبا 1 سال از اقامتش تو اين خونه ميگذشت...1 سالي که خيلي چيزها ازش ياد گرفته بود...خيلي چيزها ديده بود و خيلي اتفاقها افتاده بود...بي اختيار به سمت نامه اي رفت که هنوز روي در يخچال بود...يکبار ديگه کلماتش و خوند دستي روش کشيد و بوش کرد...بوي عطر شهروز مستش کرد...فردا آخرين امتحانش بود....فکر کرد کاش زودتر بياد....هر چند ميدونست بياد هم اولين کاري که ميکنه قرار با دوست دخترشه...شايدم نه..بالاخره اونجا اينقدر از اين جور دخترها هست که شايد اصلا ياد دوست دخترهاشم نکنه....
امتحان آخر و داد...ميدونست اين نمره هاش مثل قبل عالي نميش...طبيعي بود...خودش باور داشت اگر رابطه اي شروع بشه درسش افت ميکنه..فقط اميدوار بود خيييلييي افتضاح نباشه...تو راه سرش پايين بود و فکر ميکرد که صداي گرفته زني توجهش و جلب کرد که به اسم صداش ميکرد.
-مي گل...مي گل!!!
سرش و بالا اورد...چيزي رو که ميديد باور نميکرد...
-خداي من....تويي؟؟؟
-مي گل....من غلط کردم بيا بريم با هم زندگي کنيم...
-چي ميگي؟؟؟تو چرا اينجوري شدي؟؟؟اين چه سر و وضعيه؟؟
-مي گل.....من و ميبخشي؟؟؟
-ترگل...بلند شو از رو زمين..اين چه وضعيه؟؟؟تو با خودت چيکار کردي؟بيا بريم تو اين پارک...وسط خيابون درست نيست..
ترگل رو کشوند سمت پارک و بعد از اينکه کمک کرد روي صندلي بشينه گفت:ترگل چه به روز خودت آوردي؟؟؟ماشينت کو؟؟؟کوش اون دک و پز و قر و فر؟
romangram.com | @romangram_com