#می_گل(جلد_اول)_پارت_239


سرهنگ نگاه معني داري بهش انداخت و به سربازي که ايستاده بود گفت:ببرش!توي بازداشتگاه همه نشسته بودن يه گوشه و يا با هم حرف ميزدن يا چرت ميزدن...اما مي گل پشت در بازداشتگاه ايستاده بود و التماس ميکرد بزارن وکيلش بياد..ميدونست آرمان از اونجا نجاتش ميده....هر چند اينطوري شهروز با خبر ميشد...اما در غير اين صورت هم شهروز ميفهميد فقط وقتي که شايد مي گل کارش به زندان هم کشيده باشه!

تر گل:اينقدر زجه موره نزن بابا...اون اگر هنوز ازت سير نشده باشه ميکشتت بيرون....اگرم تاريخت سر اومده باشه محال حتي آشنايي بده.....بگير بشن...!!!

مي گل به سمتش برگشت خواست چيزي بهش بگه که در باز شد و سربازي که نگهباني ميداد رو به مي گل گفت:بيا بيرون!

مي گل با عجله پريد بيرون..سرباز دستبدش و در اورد.

-من خودم ميام..تورو خدا دستبند نزن!!!

سرباز که اين جزو وظايفش بود بي توجه به مي گل کار خودش و کرد و جلوتر از مي گل حرکت کرد...مي گل صداي تر گل و شنيد که داد زد...يه فکري هم براي من بکن توروخدا!!!

توي اتاق سرهنگ دستهاي مي گل و باز کردن.

سرهنگ:تو توي پارک چيکار ميکردي؟؟؟

-اقا به خدا من هيچ کاره ام...خواهرم 1 سال ولم کرده رفته...امروز يهو جلو در مدرسه سبز شد...تازه فهميدم معتاد شده....ديدم وسط خيابون نميشه باهاش حرف بزنم خيلي تابلوهه...گفتم بيا بريم تو اين پارکه..که يهو....

آقا به خدا من به عمرم با اين جور ادمها برخورد نداشتم....آقا به خدا من از اين کارا نميکنم....

-خيلي خب...بسه... ؟؟؟خانوادت کجان؟

-مادر پدرم من و به اين روز کشوندن....من تنها زندگي ميکنم....حتي حاضر نيستم با خواهرم زندگي کنم....آقا به خدا من فقط فکرم درسمه....


romangram.com | @romangram_com