#می_گل(جلد_اول)_پارت_234
صداي کسي اونور خط که رو به اراد ميگفت:آقاي سلطاني....آقاي سلطاني...حالتون خوبه؟؟؟اب بيارم براتون؟؟؟اتفاقي افتاده؟؟؟
-بريد بيرون...!!!
مي گل که خيالش راحت شد آراد کسي پيشش هست گوشي و قطع کرد....قبل از درگيري احساسي با شهروز هميشه فکر ميکرد بعد از قبولي دانشگاه اگر آراد هنوزم پايه دوستي باشه اولين گزينه آراده...بعد از صحبتهاي مادرش 2 دل شد و حالا....حالا اصلا بهش فکر هم نميکرد...الان همه فکرش شهروز بود....با توجه به مخالفتهاي خانواده آراد...100%انتخابش شهروز بود.....ديگه هيچ احساسي به آراد نداشت.
بعد از قطع کردن تلفن لباسهاش و در اورد و رفت تو حموم..اب سرد و باز کرد و رفت زيرش....بايد آروم ميشد.....دروغ گفت...نامزد نکرده بود يه حس بود..حسي که نميدونست ايا دو طرفه است...ميدونست شهروز هم تو سرش چيزايي ميگذره..اما هنوزم نميتونست باور کنه عشق باشه و نه هوس!
اومد بيرون لباس پوشيد نشست پاي پيانوش..با ديدن تکست رو استند ياد ايرادش افتاد...گوشي و برداشت و شماره شهروز و گرفت....اما باز جواب نداد..اينبار نگران شد...خواست گوشي قطع کنه که صداي خواب الود شهروز تو گوشي پيچيد!
-جانم؟؟؟
صداي شهروز توي گلوش بغض نشوند...خودشم نفهميد چرا!!!دلش تنگ شده بود..آره دلش تنگ شده بود.....نميتونست اين انکار کنه..
-سلام....
-به روي ماهت گلي...
-چرا جواب تلفنهام و نميدادي؟؟؟چرا زنگ نميزدي؟؟؟
-چون از دستت ناراحت بودم...
-حالا نيستي...چرا هستم....اما داشتم خوابت و ميديدم...دلم برات تنگ شده بود..دلم نيومد صداي خوشگلت و نشنوم!!!
مي گل که نزده ميرقصيد...حالا شهروزم داشت براش ميزد...فقط يکي دو تا کلمه ديگه کافي بود تا بغضش بترکه....
romangram.com | @romangram_com