#می_گل(جلد_اول)_پارت_230
-رسونديش؟؟؟
-آره...همين الان رفت تو...خيالت راحت...انگار خودشم معذب بود...تا گفتم بريم لباس پوشيده اومد جلو در!!
-نميدوني اونجا چيکار داشت؟
-نه...فقط گفت من با علي کاري ندارم...
-مرسي آرمان...لطف کردي...
-باريکالا...چه حرفها...
-بس کن بابا...بايد اماده بشم الان کنسرت شروع ميشه!!!
بعد از قطع تماس به شماره اي که پشت خطي بود نگاه کرد...مي گل بود..اما حتي اگر پشت خطي هم نبود جواب نميداد...بايد ادبش ميکرد...يا به عبارتي زهر چشم ازش ميگرفت.
با اينکه لباسهاش و پوشيده بود که بره اما باز لخت شد و دوش گرفت...بايد آروم ميشد...اگر ايران بود حتما يه حالي از علي ميگرفت...اما اگر ايران بود که اين اتفاق نميافتاد...بايد ميفهميد چرا مي گل رفته بود اونجا!
2-3 روز نه شهروز بهش زنگ زد نه جواب تلفنهاش و ميداد.....شهروز تمام حواسش پيش مي گل بود...دلش حسابي تنگ شده بود.از طرفي هم از دستش ناراحت بود...بهش گفته بود با علي قهره...اين کارش و توهين ميدونست!جدا از اين اين اتفاق و يه تهديد ميدونست...تهديد براي خودش و از دست دادن مي گل!
تو اين 2-3 روز مي گل کلافه از بيخبري. سعي ميکرد درس بخونه.....همزمان پيانو هم تمرين ميکرد تا اينکه يه جا به مشکل خورد...يه تيکه از يه نت و هر کاري ميکرد نميتونست در بياره...همين بهترين بهانه بود تا باز به شهروز زنگ بزنه گوشي و برداشت اما قبل از اينکه شماره بگيره تلفن زنگ خورد...شماره آشنا نبود..گوشي و برداشت...صداي زني که پشت خط بود آشنا بود...اما نه اينقدري که مي گل سريع بشناستش...
-سلام...ببخشيد شما؟
-من مادر ارادم....
romangram.com | @romangram_com