#می_گل(جلد_اول)_پارت_231


صداي گرفته و پر از استرس خانوم سلطاني استرس و به مي گل هم منتقل کرد

-چيزي شده؟؟؟

-من يه خواهش ازت دارم....ميدونم شايد از ما ناراحت باشي اما به کمکت احتياج دارم....

-خواهش ميکنم..من چه کمکي ميتونم بکنم؟

-راستش مدتي بود ميخواستيم اراد و بفرستيم المان...پدرش يه شرکت زده بود گفتيم آراد بره هم توي شرکت باشه هم درسش و ادامه بده....اما قبول نميکرد...الان باز باباش بهش ميگه ديگه شرکت داره شروع به کار ميکنه بايد بري بالا سر کار باشي..ميگه يا با مي گل ميرم يا نميرم.....البته به اين واضحي نميگه..اما از حرفهاش متوجه شديم حرفش شمايي...ازت ميخوام شما ازش بخواي به حرف پدرش گوش بده...شايد شما بگي قبول کنه...

مي گل پوزخند زد و تو دلش گفت:چه شما شمايي ميکنه...يادش رفته من بازم و اونها کبوتر...خواست بگه نميتونم..اما اينجوري متهم ميشد...اونها فکر ميکردن پس اين مي گل که مانع پسرشون شده....

-باشه...اما فقط يک بار صحبت ميکنم...خواهش ميکنم يشتر از اين .اين رابطه ادامه پيدا نکنه...من اصلا اين موضوع رو فراموش کرده بودم خانوم سلطاني!!

-مرسي دختر خوب....اگر بتوني راضيش کني هر چي بخواي بهت ميدم....

-من چيزي نميخوام خانوم..من فقط کمي آرامش ميخوام که اميدوارم با رفتن پسرتون به دست بيارم....

خانم سلطاني با اينکه متوجه لحن تند و پر کينه مي گل شد اما چون کارش گير مي گل بود خيلي اروم گفت:ايشالله دخترم...فقط ببينم از چه ترفندي استفاده ميکني...

-باشه...هر کاري بتونم ميکنم!

اين آخر مکالمه اشون بود...بلافاصله بعد از قطع تماس با حرص شماره آراد و گرفت..اما سعي کرد اروم باشه...نميخواست با حرص حرف بزنه که آراد سر لج بيافته!


romangram.com | @romangram_com