#می_گل(جلد_اول)_پارت_229
-من نميدونم تو اينجا چيکار داشتي و چرا اينجا بودي؟؟شهروز زنگ زد و عصباني ازم خواست بيام دنبالت و هر طور شده با خودم ببرمت.....اما يه چيزي ميگم بين خودمون باشه!!!تا حالا 2-3 بار اين علي با دوست دخترهاي شهروز رو هم ريخته...شهروز دل خوشي ازش نداره...خواهر خودت يکي از اون دخترها بود....هر بار شهروز بي تفاوت از اين موضوع ميگذشت...چون دخترهايي که باهاش بودن ارزش حرص خوردن نداشتن...اما انگار تو براش فرق ميکني....از من گفتن بود....سر غيضش نيار....نميخوام تهديدت کنم که از خونه بيرونت ميکنه!!!چون بعيد ميدونم اينکار و بکنه وقتي اينقدر عصباني شده!!!اما طلافيش و بد سرت در مياره...
-من با علي چيکار دارم؟؟؟؟
-نميدونم کار داري يا نه؟؟؟فقط دور و بر علي نپلک.....شهروز خودش با علي ميونه اش شکر ابه!!!علي پسر خطرناکيه....
مي گل زير لب زمزمه کرد:ميدونم!!!
ديگه رسيده بودن در خونه...هر دو پياده شدن...مي گل وقتي ديد ارمان داره همراهش مياد گفت:خودم ميرم....زحمت نکشيد...
-تا بالا باهات ميام...شهروز گفته تا جلو در برسونمت...
سرش و پايين انداخت و مخالفت نکرد..توي اسانسور طاقت نياورد و گفت:يعني شهروز به من شک داره؟؟
-نه...به علي شک داره!!!
پشت در از هم خداحافظي کردن و مي گل نفس راحتي کشيد...گوشي و برداشت تا به شهروز زنگ بزنه و بگه رسيده خونه..اما شهروز جواب نداد!!!
آرمان به محض اينکه از اسانسور اومد بيرون شماره شهروز و گرفت
-الو سلام
romangram.com | @romangram_com