#می_گل(جلد_اول)_پارت_228

مي گل از ذوقش حتي نايستاده بود ببينه اونها به هم چي ميگن..چند دقيقه بعد در حالي که تند تند از خانم موحد تشکر ميکرد و از اينکه مزاحمشون شده بود عذر خواهي ميکرد به سمت در رفت و رو به آرمان گفت:من آماده ام!

علي نگاه عصبانيش و به مي گل انداخت و از جلو در کنار رفت...مي گل رفت بيرون..همون موقع خانوم موحد در حالي که چادر نمازي رو سرش بود و روش و گرفته بود اومد و بعد از سلام و احوال پرسي با آرمان گله مندانه گفت:نميخورديمش که...به شهروز بگو ادم به خاله اش اعتماد نکنه به کي اعتماد کنه؟

-چشم ميگم خدمتشون...با اجازه!!!

بعد دستش و پشت مي گل اما با فاصله از تنش نگه داشت و گفت:بريم!!

بعد از رفتن اونها علي در و محکم کوبيد به هم و گفت:عوضي...آشغال....

بعد رو به مادرش گفت:تو باور ميکني اين کنار شهروز نخوابيده باشه؟؟؟اين هم پاک و مقدس باشه شهروز از اين نميگذره...ديدي چطوري تا شهروز زنگ زد حالش عوض شد؟؟؟

-بس کن....حتي اگر با شهروزم خوابيده باشه خيلي بهتر از اون دخترايي که تو باهاشون ميگردي....يه کم خودت و جمع و جور کني و از اين دله بازيا در نياري ميتوني به دستش بياري...من قول ميدم اين با شهروز هيچ صنمي نداره...فقط خودش و مديون اون ميدونه.....!

گوشي علي زنگ خورد...به شماره نگاه کرد...زيبا بود

-جانم؟؟؟

در برابر نگاه پر از غيض مادرش تو اتاقش رفت و در و بست!





ارمان در جلو رو براي مي گل باز کرد و بعد از اينکه مي گل نشست در و بست و خودش نشست پشت فرمون....بعد از مدتي سکوت آرمان سکوت و شکست

romangram.com | @romangram_com