#می_گل(جلد_اول)_پارت_227
-داره غذا ميخوره!
-باشه...منتظرش ميمونم....
علي که ميدونست آرمان کوتاه بيا نيست بعد از اينکه در جواب مادرش که از تو آشپزخونه پرسيد کيه؟گفت:آرمان...
رو به ارمان گفت:صبر کن الان ميگم بياد!
توي آشپزخونه رفت و به مي گل گفت:وکيلش دم در....کارت داره...
مي گل که انگار دو تا بال بهش داده بودن به سمت در دويد.
-سلام
-سلام مي گل...خوبي؟؟؟
مي گل که تا به حال آرمان و نديده بود..به چهره جوون و با کلاس و قد کوتاهش نگاهي انداخت و گفت:ممنون!!
-اماده شو برسونمت خونه....
علي که پشت مي گل ايستاده بود و شاهد گفتگوشون بود گفت:خودم ميرسوندمش...چرا شهروز مزاحم شما شده؟
آرمان نگاه عاقل اندر سفيهي به علي کرد و گفت:لازم نکرده.....خودم ميبرمش...
romangram.com | @romangram_com