#می_گل(جلد_اول)_پارت_226

شهروز نذاشت حرف مي گل تموم بشه و گوشي و قطع کرد!!!

علي:مجنون دعوات کرد؟؟؟

مي گل بدون هيچ حرفي براش چشم غره اي رفت و به سمت آشپزخونه رفت...

علي لبخند بدجنسانه اي کرد و دنبالش برگشت تو اشپزخونه!!!

نيم ساعت بعد وقتي مي گل داشت با بشقاب غذاش بازي ميکرد و زير نگاههاي هيز علي خورد ميشد زنگ در ورودي و زدن..مي گل از جاش پريد

-فکر کنم شوهرتون اومدن!!!

-نه عزيزم...تازه امروز رفته به اين زودي بر نميگرده....

علي که از جاش بلند شده بود و رسيده بود دم در آشپزخونه گفت:الان ميفهميم بحث نکنيد...

با ديدن کسي که پشت در بود علي جا خورد...اما با لبخند تظاهري گفت:به!!سلام آقا ارمان..خوبي؟؟

-ممنون..تو خوبي؟؟؟ميگل اينجاس؟

علي از حرص دندونهاش و رو هم ساييد...نميتونست انکار کنه!!! ميدونست شهروز بهش گفته.

-بله اينجاس!

-ميشه صداش کنيد؟

romangram.com | @romangram_com