#می_گل(جلد_اول)_پارت_224

دوباره به سرعت به سمت خانوم موحد برگشت و با ترس و شرمندگي نگاهش کرد!

نگاه خيره و عصباني خانوم موحد روي علي مونده بود اما علي خيلي خونسردانه رفت سمت ميز و گفت:دم در وايستاده بود گفتم برو کنار..اعصاب نداره به من چه؟

خانوم موحد که ميدونست علي يه کاري کرده چشم غره اي بهش رفت و رو به مي گل گفت:بيا بشين عزيزم....

مي گل با اکراه سمت ميز رفت در حالي که صندلي رو انتخاب کرد که روبروي علي نباشه زير لب گفت:کوفت بخورم از اين غذا بهتره!!!

خانوم موحد:کاش مانتو روسريت و در مياوردي...اينطوري راحت نيستي!!!

مي گل با خودش فکر کرد...نه يه اينکه اينقدر تو مدرسه سخت گيره نه به حالا...

اما صداي زنگ مبايلش نذاشت بيشتر فکر کنه...از جاش بلند شد و با يه با اجازه به سمت کيفش تو اتاق رفت...با ديدن شماره شهروز ترس برش داشت...اما چاره اي نبود..اگر جواب نميداد بدتر ميشد...با ترس گوشي و برداشت.

-بله؟

-سلام گلي....کجايي ؟؟؟خونه زنگ زدم بر نداشتي!!!

-من...!!!!من...چيزه..

با اين تته پته افتادن مي گل شهروز جدي و خشن شد...احساس ترس کرد.....

-چي شده؟؟کجايي؟؟؟

-من خونه خانوم موحدم!!!

romangram.com | @romangram_com