#می_گل(جلد_اول)_پارت_223
-نه ممنون..راحتم...
-اي بابا اينجوري که نميشه...پدر علي نيست ماموريته..راحت باش..
-خيلي ممنون..راحتم...تعارف نميکنم...
-باشه...پس من برم غذا رو آماده کنم....اينقدر دير اومدي وقت به ميوه نميرسه..ايشالله بعد از شام ميوه ميخوريم....
با رفتنش علي کمي روي مبل جابجا شد و گفت:توقع نداري باور کنم جلو شهروز هم با اين تيپ ميگردي که!!!
و دستش چند بار رو به مي گل بالا پايين برد و در واقع تيپ مي گل و نشون داد!!!
مي گل پوزخندي بهش زد و روش ازش برگردوند..حتي اون و لايق همصحبت شدن نميدونست!!!
-شهروز ميدونه اينجايي؟
مي گل اصلا نگاهشم نکرد چه برسه بخواد جوابش و بده!!!
با شنيدن صداي خانوم موحد که صداشون کرد سر ميز...مي گل از خدا خواسته بلند شد و رفت...هم از نگاههاي خيره علي راحت ميشد...هم زودتر اين شب کذايي تموم ميشد....
تقه اي به در آشپزخونه زد ..اما قبل از اينکه خانوم موحد جواب بده...علي خودش و از پشت جسبوند بهش و زير گوشش گفت برو تو ديگه!!!!
مي گل ناخواسته برگشت و در حلي که دستش و گذاشت رو سينه علي و هولش داد گفت:گمشو ....
romangram.com | @romangram_com