#می_گل(جلد_اول)_پارت_222

پوشيده ترين و ساده ترين لباسي و که ممکن بود پوشيد....نميخواست خيلي خوب به نظر بياد....بعد به شبي فکر کرد که قرار بود با شهروز بره مثلا تولد آرمان...چقدر دوست داشت بي نقص باشه و حالا چقدر دوست داشت اصلا به چشم نياد....و بعد فکر کرد...اين يعني من شهروز و دوست دارم....

ساعت 8 و نيم بود تازه زنگ زد آژانس اينطوري بهتر بود کمتر پيش اونها ميموند....تا خونشون دل تو دلش نبود...همش دعا کرد علي نباشه حد اقل...وقتي رسيد دلش شور ميزد...خدا کنه شهروز نفهمه...گفته بود با علي قهره...بفهمه فکراي بد ميکنه...با شنيدن صداي خانوم موحد که با خشرويي ..صد البته خوشرويي همراه با تظاهر بهش خوش امد ميگفت به خودش اومد...با اکراه پله هاي آپارتمان قديمي رو بالا رفت و وارد شد....يه آپارتمان قديمي 150 متري... تميز و نسبتا شيک....با صداي علي از جا پريد..

-سلام...خانوم خانوما.....چطوري تو؟

يه طوري حرف مزد که انگار 100 سال همديگه رو ميشناسن....اگر خانوم موحد نبود محال بود جوابش و بده...اما بر حسب ادب و احترام گفت:

-سلام...ممنون...

خانوم موحد:بيا بشين عزيزم....

مي گل معذب رفت و روي مبل نشست...

خانوم موحد:برم براتون شربت بيارم....چقدر دير اومدي؟؟؟جمله آخرش و تقريبا تو آشپزخونه داد زد!

علي نشست روبروي مي گل..پاش و انداخت رو پاش و خيره نگاهش کرد.حتي اومدن خانوم موحد هم باعث نشد نگاه کثيفش و از روي مي گل برداره!!

خانوم موحد ليوانهارو تعارف کرد و گفت:در بيار لباسهات و عزيزم!!!

علي...زوده مامان...در مياره حالا و بعد خنده ي چندش آوري کرد...

خانوم موحد چشم غره اي بهش رفت و گفت:پاش و مي گل جان...مانتو روسريت و در بيار...

.در واقع ميخواست ببينه مي گل اين کار و ميکنه يا نه!!!

romangram.com | @romangram_com