#می_گل(جلد_اول)_پارت_221
با شنيدن اسم علي مي گل به خودش لرزيد.....
-آخه شهروز...
-شهروز چي؟؟؟اون که نيست...تو هم که برده اون نيستي...هستي؟؟
-نه....
-پس بهونه نيار...
-پس خودم ميام....کسي و دنبالم نفرستيد!!!
-چرا؟؟؟خب علي بيکاره مياد دنبالت ديگه!!!
-شما خودتون ميگيد از اين روابط نداشته باش بعد...
-الانم نگفتم داشته باش.....من از علي مطمئنم...ولي باشه دوست نداري خودت بيا...ادرس رو تکه اي کاغذ نوشت و داد دستش....
مي گل تشکر کرد و رفت بيرون..
*جون خودت....ازش مطمئني؟؟؟آشغال تر از پسر تو خودشه....!!!از همون روز اول حالم و به هم زد...عوضي آشغال!!!
اصلا از رفتن به اين مهموني راضي نبود...اما ميترسيد...از اين ميترسيد که دعوتش و رد کنه و سال ديگه اجازه نده تو مدرسه درس بخونه!!!
romangram.com | @romangram_com