#می_گل(جلد_اول)_پارت_220

بعد از خدا حافظي شهروز حسرت خورد و مي گل دلتنگ شد....باورش نميشد براي شهروز دل تنگ بشه....!!!

براي رفع دلتنگيش کاري و کرد که شهروز اون سر دنيا کرد...مي گل پشت پيانو نشست و شهروز هم با گيتاري که تو استوديو بود خودش و اروم کرد!



2-3 روز بعد وقتي مي گل کلاسش تموم شد..خانوم موحد صداش زد...زير لب غر زد..باز چي شده؟؟؟ديگه شهروز که نيست....کسي هم که نيومده دم مدرسه....وقتي رسيد تو دفتر سلام کرد

-سلام دخترم...خوبي؟!

مي گل متعجب از لحن مهربون خانوم موحد گفت:ممنون..مرسي...

-مي گل جان...من شب منتظرتم...!!!

-شب؟؟؟براي چي؟؟؟

-براي شام...مگه شهروز نرفته سفر؟

-چرا...اما!!

-اما نداره...تنهايي بيا پيش ما....

-نه...ممنون...من خونه راحتم....

-دعوت من و رد ميکني؟؟؟1 شب که هزار شب نميشه....تنها هم هستي....من منتظرتم...علي و ميفرستم دنبالت...

romangram.com | @romangram_com