#می_گل(جلد_اول)_پارت_215


-آخه!!!

شهروز جلو رفت...روسريش و از رو دوشش برداشت و پرت کرد روي کتش مانتوش و در اورد و گفت:بشين بزن ديگه!!!چه نازي داره...!!!

مي گل خيلي سنگين پشت پيانو نشست...دفتر نتش و باز کرد و شروع کرد به نواختن...شهروز هيچ کودوم از ايرادهاش و نگرفت..گذاشت کارش تموم بشه....بعد براش دست زد و گفت:خوب بود....

-اما ايراد زياد داشتم..تو معلم بدي هستي...تشويق الکي باعث ميشه چيزي ياد نگيرم...نميخواي يادم بدي ياد نده چرا دروغ ميگي!!!؟؟؟

اين و گفت و با قهر رفت تو اتاقش....شهروز ميدونست اين رفتار بهانه بود براي تنها شدن....دلش ميخواست ميرفت و بغلش ميکرد...حقيقتش اين بود که ميخواست در ادامه بگه ايراد داشته و خواسته ايرادهاش و اخرش بگه و هي وسط اهنگ اون و قطع نکنه...اما مي گل مثل پوکه باروت منفجر شد و نذاشت...اين رفتار مي گل هم خوشحالش کرد هم ناراحت...ناراحت از ناراحتيش...و خوش حال از اينکه يه اتفاقاتي داشت ميافتاد!!!

نشست پشت پيانو و شروع کرد به نواختن....و براي اولين بار..جلوي کسي خوند...



من فقط عاشق اينم حرف قلبتو بدونم

الکي بگم جدا شيم تو بگي که نميتونم

من فقط عاشق اينم بگي از همه بيزاري

دو سه روز پيدام نشه تا ببينم چه حالي داري

من فقط عاشق اينم عمري از خدا بگيرم


romangram.com | @romangram_com