#می_گل(جلد_اول)_پارت_214

شهروز لبخندي زد....بريم!!بريم خونه يه درس پيانو پس بده با خيال راحت برم...

مي گل لبخند تلخي زد...به سمت کيفش و روسريش رفت..برشون داشت . همراه شهروز بيرون رفت.

-شمعهارو خاموش نميکني؟؟؟

-خاموش ميکنن...بيا بريم...!!!

تا خونه هر دو فقط فکر کردن....شهروز به اينکه نکنه تو اين مدت آراد پيروز بشه...و مي گل به همه چيز...به تفاوت زندگي خودش و شهروز...اينکه يه شب با شهروز چقدر خرج برداشته بود؟؟؟ايا اين يه شب نميتونست حداقل يک ماه زندگي اونهارو تامين ميکرد...طوري که خانوادش از هم نميپاشيدن؟؟.نميتونست...همه چيز پول نيست....افکار خانوادش مسموم بود....اينکه آيا اين رابطه درسته؟؟؟آره درسته....نه شهروز کسي و داره نه من....پس به در دهم ميخوريم...بي خيال تفاوت سني...شهروز به اندازه کافي خوش تيپ و با کلاس هست...ظاهرش به سنش نميخوره....بعدم پيري و جووني به دل!!!!

اين هوس نيست؟؟؟نه نيست...شايدم باشه...ولي تا وقتي رنگ عشق داره خوشاينده...چرا بايد خودم و تا آخر عمر از لذت محبت کردن و مورد محبت قرار گرفتن محروم کنم....دستاي شهروز عشق کافي و داره....

ناخودآگاه به دستهاي شهروز نگاه کرد...که روي دنده اتومات ماشين با ضرب آهنگي که پخش ميشد ريتم گرفته بود!



نگاهش و روي صورتش سر داد...تو دلش گفت:دلم برات تنگ ميشه!

توي خونه شهروز تو دلش غوغايي بود از اين رفتن...اما وقتي ديد مي گل حسابي پکره تصميم گرفت اذيتش نکنه...به قول معروف تيرش و زده بود و به هدفم خورده بود..ديگه ازار دادنش کم لطفي بود!

کتش و که قبل از رانندگي در اورده بود پرت کرد رو مبل و گفت:بشين ببينم چه ميکني؟

-الان؟؟؟اين وقت شب؟؟؟

-پيانو زدن وقت نداره که...من نصف شبم شده ساز زدم...

romangram.com | @romangram_com