#می_گل(جلد_اول)_پارت_213
مي گل ترجيح داد نشنيده بگيره....اما فقط ترجيح داد...احساس ميکرد لحن و تن صداي شهروز تو خونش نفوذ ميکنه....
گرماي دست شهروز که روي دستاش اومد دليلي شد تا تو چشمهاي شهروز نگاه کنه...حس عشق گرفت...و به همون اندازه يا شايد بيشتر حس عشق داد...گرمي اين دستها تنها براش گرمي دستهاي يه پسر غريبه نبود....گرمي و محبت دستهاي پدري بود که خاطره اي محو ازش مونده بود...آغوش گرم مادري بود که ازش يه تصوير با انواع لباسها و آرايشهاي رنگ و وارنگ ثبت شده بود و گرمي صداي خواهري که گاهي وقتي مست ميومد خونه و از شبش راضي بود براش اهنگ زمزمه ميکرد...و موهاش و نوازش ميکرد......
قطره اشک محبوس تو چشمهاي اسمونيش که سرازير شد...شهروز با محبت با دست ديگه اش اجازه نداد رو زمين بريزه...
-گريه نکن اسموني!!!چي شد؟؟؟باز چي ناراحتت کرد؟
شهروز دستش و فشرد و از جا بلندش کرد...
-پاش و بريم تو....سرما ميخوري....
بي هدف دنبال شهروز کشيده شد...اما شهروز نذاشت به اين لختي و سستي ادامه بده کشيدتش تو بغلش و بازوهاي ستبرش و حلقه کرد دور بازوهاي نحيفش و در حالي که سعي ميکرد...با تمام وجود سعي ميکرد از هوس خالي باشه بدون هيچ حرفي وارد ساختمون شد!
ناخودآگاه با ياداوري شب قبل خجالت کشيد...از کي؟؟از خودش...از اين موجود بي پناه و پاکي که تو بغلش بود...شب قبل وقتي مطمئن شد مي گل خوابيده زنگ زد و از نيکي خواست بياد پيشش...يواشکي مثل دختراي 16-17 ساله که يواشکي تلفن و ميبرن تو اتاقشون تا با دوست پسرشون حرف بزنن برده بودتش تو اتاق و.....حتي از ياد اوريش مشمئز شد.....سر خودش داد زد:عوضي آشغال.....عشقت بغل گوشت بود...بهش خيانت کردي....!
-شب اينجا ميمونيم؟
به مي گل که رو کاناپه نشسته بود و نگاهش ميکرد نگاه کرد...کي از بغلش ااومده بود بيرون؟؟؟
-نه عزيزم...بايد برم خونه چمدونهام خونه است...البته دوست داري بمونيم!!
-نه!!!نه...برام فرقي نميکنه....
romangram.com | @romangram_com